امروز سه شنبه ۱۸ مهر با توجه به اینکه مدتیه وبلاگمو تازه نکردم قصد دارم از یک چیز مهم سخن به میان آورم. نمی دانم تا حالا چقدر به مسایل مالی توجه نموده اید؟ اما من می دانم در بانه فقر به معنی کلمه نیز وجود دارد حالا در خود شهر اید زیاد نباشد ولی در روستاها نگاه بینا می طلبد برای یاری...
به هر حال امروز را با این سوال آغاز می کنم که کودکانی را والدینشان مجبور به کار می کنند چه آینده در انتظارشان است؟ دست فروشی، عملگی، دزدی یا...

پس بیاندیشیم برای آینده ی کودکانمان. من در حال اجرای برنامه ی افطاری برای دانشکده هستم. این مدت اساسی سرم شلوغه. از بچه های بی سرپرست هم دعوت کردیم تا شرکت کنند. امیدوارم خوب برگزار بشه. با وجود اینکه واقعاً تجربه ی کاری من بالا رفته ولی واقعاً باز هم از اجرای خوب این برنامه خوشحالم.

امروز ۲۱ وز از آخرین تازه کردن وبلاگم می گذره! از بابت این همه تاخیر معذرت می خواهم. باور کنید وقت نداشت. از بس کار اصلی و جنبی در این دانشگاه هست که فرصت بعضی از کارها دست نمی ده! دانشگاه هم که جولانگاه بسیج شده و ما هر رو مورد حملات بی امان مدیریتیم. باور کنید دوران خستگی من پیش اومده و از اینکه هر روز برای نجات از یک بحران آن هم منطقی باید فکر کرد و تازه شورای صنفی دانشکده هم که مونده و دانشگاه هم که کارش سنگین ...
علی ای حال دلم برای روزهای مدرسه و اول مهر با تمام آن همه خوبی و صفا تنگ شده! صبح می رفتیم و تو راه باید با بچه ها سرمونو ژایین می انداختیم که مبادا دتی رو ببینیم جچون مامانم گفته بود این کار زشته! اما هر چند که سر کلاسها معلمو اذیت می کردیم آخرش هم می خندیدیم...
فعلاْ باید برم جلسه با مدیر امور فرهنگی تا بعد...