تبليغاتX
بانه شهر من
خاطرات من از دانشگاه بعد از مهندس شدن

روز اول موها یه وری وقتی رفتم ترمینال تا بیام دیدم از بخت خوب من بلیت اتوبوس تموم شده و من مجبورم با یه اتوبوس بنز قدیمی راهی دیار تهران شوم. از آنجا که هیچگاه شانس واژه ای مانوس با من نبود روی صندلهای واقع بر کوهان موتور نشسته بودم. همین بس وقتی از رکاب پائین آمدیم چند روز را مثل پنگوئن به اطراف سیر نمودیم!

کلاس اول را خواب ماندیم و معلوم شد سالی که نکوست از بهارش پیداست! کلاس دوم که همان علوم کیمیای آلی بود بزور چک و لقد رسیدیم و مشاهده نمودم که چقدر اینجا از جنس رجل در قحطی بسر می بریم. البته این قحطی تا آخر تحصیل بیشتر می شد و هر سال آفت یکی از ماها را کم می نمود. هر چند بارها هم به درگاه خداونود دعا کردیم پاسخی دریافت نشد که نشد. خلاصه از آنجا که انگار بر پیشانی ما نوشته شده باشد شهرستان دو نفر از دید هم مکتبیان تشخیص دادم که بله...

سامان خسروی 

باری برای مدتی از لقاا... دور شدیم و با شیاطین کلی مانوس شده آنطور که آنها سجده تعظیم بر بارگاهم فرود می آوردند و می گفتند ان الله احسن الخالقین! و ندا سر میدادند تا حال چنین لنگ نیانداخته بودیم...tongue طریقت عظمای ارازل و اوباش را پیشه کردیم و عرش کبریایی را گنجای خود نمی دیدیم و دائم تسبیح گویان می گفتیم (مرجان کجایی که داش آکل رو کشتن!!!)...

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:22  توسط سامان خسروی  |